شاید آخرین نامه ...
میدونم تو هم همینو می خوای. می خوای تموم شه.
منم با غصه تمومش می کنم .چون می دونم وقتی کلاغهای قصه ی مادربزرگ به خونه هاشون رسیدن من و تو هم به هم می رسیم
درسته.
یعنی هیچوقت
یعنی غیر ممکن
یعنی هرگز
شیما.
هر ستاره شبیست که از تو دورم ، آسمان چه پر ستاره است...
میدونم تو هم همینو می خوای. می خوای تموم شه.
منم با غصه تمومش می کنم .چون می دونم وقتی کلاغهای قصه ی مادربزرگ به خونه هاشون رسیدن من و تو هم به هم می رسیم
درسته.
یعنی هیچوقت
یعنی غیر ممکن
یعنی هرگز
شیما.
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
دیرزمانیست که هر شب به تومی اندیشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبزصمیمی به همان تنگ بلور
به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم
یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم
به تکلم به تبسم به دل آرایی تو...
به تمنا به تماشا به گل آسائی تو...
شبحی ست چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است
یک نفر ساده چنان که از سادگیش
می شود یک شبه پی برد به دلداگیش
آه این خواب گران سنگ گرانبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده..
آه بی رنگ تر از آئینه یک دم باقیست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟!
حتم دارم که تویی آن شبح آئینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مگوش
من بی معرفت نبودم اما تو ..
|
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟ مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟ می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟ مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟ مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟ راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟ عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟ |
همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است
من دیوونه رو باش که نفهمیدم تو بی رحمی
تمام مشکلم اینه که حرفامو نمی فهمی
منو باش که نفهمیدم تو بی ذوقی بی احساسی
دروغ بود اینکه می گفتی تو هم محو گل یاسی
من دیوونه رو باش که شکستم با شکست تو
تو چه مردابی افتادم یه عمره با دو دست تو
من دیوونه رو باش که واسه تو گریه می کردم
تو رو باش که نفهمیدی تو شعرم گم شده دردم
من دیوونه رو باش که به پای چشم تو سوختم
کمی بعد یه کم بازی تو با من بد شدی کم کم
من دیوونه رو باش که واسه عهدت قسم خوردم
باهات موندم باهات سوختم واست سوختم واست مردم
من دیوونه رو باش که به اخمای تو خندیدم
همش یک گل تو باغچم بود اونم آخر واست چیدم
من دیوونه رو باش که به خوبیم عادتت دادم
شکستی قلبمو اما ندیدی رنگ فریادم
من دیوونه رو باش که واست روزامو سوزوندم
خوشی رو تو خودم کشتم ولی با چشم تو موندم
من دیوونه رو باش که کشیدم ناز چشماتو
چه قد تلخه بدون توِ چه قد سخته برام با تو
من دیوونه رو باش که خیال کردم تو مجنونی
تو حتی اسم مجنونم نه آوردی نه می دونی
من دیوونه رو باش که قد دنیا دوسِت دارم
نه من دوست داشتم حالا که از تو بیزارم
من دیوونه رو باش که واست خوندم چه قد ساده
تو حرف عاشقونمو شنیدی حاضر آماده
من دیوونه رو باش که نشستم منتظر رسوا
زدی تو زیر قولات گذاشتی باز منو تنها
منو باش که نفهمیدم منو دیگه نمی خواستی
چه قد دیوونه ای راستی چه قد دیوونه ام راستی
منو باش که با یه آهنگ می خواستم مهربون تر شم
زدی تیرو توی ذوقم نداشتی حوصله بازم
من دیوونه رو باش که تورو عاشق حساب کردم
چه قد دیوونه تر چون باز تورو اینجا خطاب کردم
من دیوونه رو باش که درسته خیلی دیوونم
جهنم اما نه کنار تو نمی مونم
اینم یه نامه ی ابری به امضای یه دیوونه
فقط بیچاره اون کس که یه عمر با تو می مونه
برای تو که نمی دونم چه بدی بهت کرده بودم...
رویاهای شب نبارید نبارید
روحم خسته است
تنم از اشک هایم خیس است
تاب کابوس ها را ندارم
خسته ام
دلم عشقی نمی خواهد
کسی چیزی نمی داند
دلم چیزی نمی خواهد
دل داریم ندهید
خودش باید می فهمید
برای او ویران شده ام
نمی خواهم بداند
نمی خواهم بداند
دنيا را بد ساخته اند........
کسي را که دوست داري ،تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند
و اين رنج است .
زندگي يعني اين
باران به من نوید آمدنت را می دهد
می دانم که در واژه ی قلبم و باران ،دروغ معنایی ندارد
تو هم به من ثابت کت
که اشتباه می کنم
می دانی دوستت دارم
ی خواهم تو هم در زیر باران به من بگویی
دوستت دارم
سفر برایم هیچ چیز جز دلتنگی ندارد
اما زندگی به من آموخت...
برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چی
باید قدری از آن دور شد...
بعد اون زلزله ای که اینجا اومد ( قلبمو می گم)به این نتیجه رسیدم جای حرفای قشنگ مریم و فروغ ومصدق و فریدون حرفهای نه خیلی زشت خودمو بنویسم .خسته شدم. تنهام .تنهای تنها...![]()
نه اینکه می خوام ازش فرار کنم نه ها،خیلی هم آرومم می کنه( اگه بعضیا بذارن!)..
از امروز فقط حرفای دلمو می نویسم ،شایدم شعرامو
دیگه نه صحبت شبه نه غم نه تاریکی نه حرف گریه س نه عاشق داریم
و نه دلم تنگه. انقد خوبه
فقط یه قلبی مونده واسه آقامون.دردش به جونم![]()
خلاصه دیگه نوشتهام هدف دارن. اصلا اصرار نکنید که نمیگم کیه.
(اسمش دردش به جونیه)
این گل قشنگ رو هم که از لوگ دی جی حسین کش رفتم
تقدیم می کنم به دردش به جونم(چش بعضیعا بترکه) جونشم در آد![]()
هیچ وقت تو خیابون نرو، اگه رفتی سر تو بالا نکن
اگه سرتو بالا کردی به هیچ کسی نگاه نکن
اگه نگاه کردی به هیچ کسی نخند
اگه خندیدی ازش شماره نگیر ،
اگه شماره گرفتی بهش زنگ نزن
اگه زنگ زدی تحویلش نگیر
اگه تحویلش گرفتی باهاش قرار نذار
اگه باهاش قرار گذاشتی سر قرار نرو
اگه رفتی سر قرار ،بهش نگو دوسش داری
اگه بهش گفتی دوسش داری عاشقش نشو
اگه عاشقش شدی....ولت می کنه می ره!
تنها برای تو ...
تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و نا شکیبا
که هر لحظه ات می کشاند بسویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت
پریشان رنگین افقهای فردا
نگاه مه آلود دیدگانت
تو دائم بخود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی
تو دائم ز خود می گریزی
تو آن ابر آشفته نیلگونی
چه می شد خدایا ...
چه می شد اگر ساحلی دور بودم
شبی با دو بازوی خویش
تورا می ربودم. . . تورا می ربودم
تا همیشه برای توهمه وجودم
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدام است غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری ست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم!
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های تو ام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
اشاره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دور ها و دور ها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها زابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
به سرزمین شهرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخرنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غصه های آسمان
کنون دوباره به گوش من می صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن
که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره ی من
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود
به تو می رسم تو بارون اگه حتی مرده باشی
اگه حتی به غریبه دلتو سپرده باشی
نازنین شکست من رو پای ساده لوحی نگذار
بذا تو قمار این عشق بازی و تو برده باشی
اگه باختم از تو باختم اگه سوختم از تو سوختم
ولی خاکستر عشق و به دوباره نفروختم
واسه تسکین عذابم می شد از دوباره دل داد
ولی من سوختم و جز تو چشم به هیچکسی ندوختم
واسه تو گذشتم از من تا تو رد شی از غم و درد
تا تو بشکفی دوباره تا نمونی زخمی و زرد
من شکستم تا خوشی رو به نگاه تو ببخشم
اما وقت هدیه کردن دست تو دستامو رد کرد
واسه من اگر چه مردی بعد از اون حرفای آخر
اما زنده می شی از نو زیر بارون که می شم تر
با من تنهای تنها خیلی بد کردی عزیزم
اما تو سرود بارون نمی گم بهت ستمگر
ناب تر از باران ندیدم باران که می آید بی تاب می شوم نمی دانم بی تاب شده اید یا نه اما این را می دانم که اگر باران دچار و بی قرارتان نمی کند عاشق نبوده اید هرگز.
صدای شیشه می آید کسی به شیشه می کوبد؟ نه این صدای باران است آمدنش را خبر می دهد ساعت ساعت عاشقیست به کوچه باید رفت و من می روم مثل همیشه تا خیس خیس از تو بنویسم.
باران که می آید یادم می رود که تو چه بودی چه کردی انگار نه انگار که ...
خیلی وقت است که تو را به خاک سپرده ام از همان نگاه آخر در این شک نکن اما نمی دانم که این باران چه قدرتی دارد که مرده را هم زنده می کند.
هر چه هست تو در باران به من بر میگردی و البته من هم به تو این است جادوی باران.
کاش می دانستم که این باران چه قدرتی دارد که این قدر آسان از یادم می رود که تو چه بودی چه کردی با صداقتم با سادگی هایم . خودت هم خوب می دانی هرچه بود فقط به خاطر تو بود و بس اما اگر نمی دانی این را بدان که به راحتی می توانستم برنده ی این قمار از پیش باخته باشم اما خواستم تا تو پیروز شوی شاید که مرهمی باشد بر زخم هایی که پیش از من از روزگار خورده ای.
هرچه بود گذشت اما باز هم می گویم خودم خواستم که بازنده باشم سادگی را با ساده لوحی اشتباه نگیر سادگی یعنی صداقت یعنی یکرنگی یعنی عشق.
هه عجب ترجمه ای کردم تو اصلا معنی این واژه ها را نمی فهمی که بتوانی ازروی آن سادگی را حس کنی
اصلا بی خیال همان که تو می دانی درست است.
اگر ماه بودم به هر جا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
اگر سنگ بودم به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
اگر سنگ بودم به هر جا که بودم
مرا می شکستی مرا می شکستی
قلبم بی امان محتاج مهر توست .
نمی دانم می دانی که چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم .
من به دنبال تو هم چون کودکی معصوم هستم که معصومانه می جویم پناه شانه هایت را.
که شاید اندکی آرام گیرد دل .
دلم تنگ است.
تنهایی به لب می آورد جانم.
بیا تا بگویم با تو از هیاهوی غریب دل که بی پروا تلنگر می زند بر من و می گوید:
به من نزدیک نزدیکی
به دنبال تو می گردم . به سویت پیش می آیم چه شیرین است !
پر از احساس یک خوشبختی نابم .
پر از امید سبز خوب دیدارم .
همی خواهم که نامت را به لوح سینه بنگارم و نجوایی کنم در دل
و گویم تا ابد من دوستت دارم!

شاید دلیلش آن است که همیشه از چتر روز بارانی تنفر داشته ام.
هیچ گاه فکر نمی کردم نم نم باران در عرض یک چشم به هم زدن به طوفانی از تگرگ و باران تبدیل شود.
شاید اینبار سیل بیاید.
وای اگر مرا با خود ببرد چه؟
کاش پناهی و پناهگاهی بود تا در این اوج بی کسی مرا تکیه گاه باشد.
تگرگ هم چنان خشمگین می بارد .
بی پروا از اینکه شاید گنجشک های بی پناه سایبان خود را گم کرده باشند ؟
شاید آن قمری روی درخت لخت خرمالو مستحق این همه سرما و بی پناهی نباشد؟
چرا آسمان با خود نمی گوید که آن تهنای پاییزی چتر ندارد؟
من پناهب ندارم.
من ابرها را همیشه دوست داشتم . من نم نم باران را دوست داشتم .
غصه هایم گاهی زیبا بودند . اما اینبار!
طوفان مرا می برد. شاید نانجی ها خود به دنبال کمکی باشند؟ اگر برایم ناجی می رسید؟
او کیست ؟ شاید آفتاب شود اما هوای آسمان دلم را چه کنم؟
این همه تهنایی این همه غصه؟ کدام واژه را برای آن بگویم که غم هایش را بفهمی؟
اگر یک دیوار بودم ! کاش بودم.
اگر سنگی خارا بودم . اگر بی روح بودم از باران چشمهای بی کسی چه می فهمیدم؟
کاش سنگ بودم.
تا آنقدر باران و تگرگ می بارید که جانش درمی آمد!
من چتر دوست ندارم . من چتر نمی خواهم . اگر بارن خیست نکند که بارانی نیستی .
اما این بار تگرگ امان نمی دهد . من سر پناه می خواهم .
اگر مجبور شوم و بروم چتر را از روی زمین بردارم چه ؟
یعنی این چتر نفرت انگیز پناه من شود ؟
تو بگو مگر می شود چیزی که همیشه از آن متنفر بودی در اوج بی کسی تکیه گاهت شود؟؟؟!!!
شبی از پشت یک تنهایی نمناک بارانی تو ر ا
با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم
پس از جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را
در بین تنهایی گلهایی که درتنهایی ام روییده با
حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج نمناک دلم گفتی:
دلم حیران و سر گردان چشمانت نیست!
همین بود حرف آخرت و بعد از عبور تلخ و غمگینت
مریم چشمانم
را از روی اشکی از جنس غروب ساکت نارنجی
خورشید وا کردم
نمی دانم کجا رفتی؟
نمی دانم چرا رفتی؟شاید خطا کردم.
تو بی آنکه فکر غربت چشمانم باشی نمی دانم چرا؟ نمی دانم تا کی؟
برای چه؟
ولی رفتی . ولی رفتی و بعد رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
گنجشکی که هر روز با مهربانی دانه بر می داشت
پر و بالش غرق در اندوه و غربت شد
و بعد رفتنت باران چه معصومانه می بارید
بعد از رفتنت انگار کسی احساس کرد که من
بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
کسی احساس کرد که من تمام هستی ام
از دست خواهد رفت
و رسم نوازش در غم خاکستری گم شد
بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد و
کسی فهمید نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم نام مرا با عبور تلخ و غمگینت خواهی برد از یاد
هنوز آشفته ی چشمان تو ام
برگرد ببین سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و هم و پرسش کسی از قاب پنجره آرام گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو : در راه عشق و انتخاب او خطا کردم .
من در حالتی بین اشک و حسرت و ترحم
کنار انتظاری بدون پاسخ و سوال و ما بین پاییزی ترین
موج ویرانی
یک دل میان غصه ای از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید
نمی دانم چرا؟
شاید به رسم عادت پرونگی برای شادی و قشنگی گلهای باغ آرزوهایت
دعا کردم ...
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو غم از تو مستی از توست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره ی غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانی ام سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند : دل از عشق برگیر
: که او زهر است و افسون است و جادوست!
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما نوشداروست
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه ی درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانیست
وگر عمرم به ناکامی سر آید
تو را دارم که مرگم زندگانیست
به نرمی بیا همچو جان در برم
تنم را بسوزان در آغوش خویش
که فرد ا نیابند خاکسترم
![]()
![]()
![]()